انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من.......
برچسب:
نویسنده: بهار نیکنام
برچسب:
نویسنده: بهار نیکنام
برچسب:
نویسنده: بهار نیکنام
انگار کوچکترین دردی تو را از پا در می آورد
کوچکترین ضربه ای ترک هایت را شکاف می کند
مثل چینی بند زده ای هستم که میداند حتی باد نیز میتواند هزار تکه اش کند و با هر نسیم می ترسد....
پ.ن : یکبار نوشته بودم : " مثل گنجشک کوچکی هستم ، خسته از حوض های نقاشی ، میشود آسمان من باشی؟"
اکنون اما تنها دلم می خواهد زیر لب بخوانم : " مثل گنجشک کوچکی هستم ، خسته از حوض های نقاشی ، کاش سلــــــــــــاخ بهتری بودی"
برچسب:
نویسنده: بهار نیکنام
برچسب:
نویسنده: بهار نیکنام
اما ميشد
تموم شد.
برچسب:
نویسنده: بهار نیکنام
از اينكه نه زبان سكوت بفهمد و نه زبان حرف و نه زبان محبت خسته شده ام
از اينكه منتظرم يك روز بفهمد خسته شده ام
از اينكه حد و مرز كثافتش ته ندارد ، بيشتر از هرچيز خسته و مانده شده ام
از اين استيصال دردناك دارم ميميرم
از اين دلتنگي احمقانه و دلشوره مادرانه كه وادارم كرد زنگ بزنم تا فرصتي براي كثافت دوباره اش باشد
دارم بالا مي آورم
من از اين زخم هاي كوچك و بزرگ و كيسه كيسه نمك دارم ميسوزم....
برچسب:
نویسنده: بهار نیکنام
برچسب:
نویسنده: بهار نیکنام
حتي
براي گريه
مهيا
نمي
شود
.
.
.
.
برچسب:
نویسنده: بهار نیکنام
برچسب:
نویسنده: بهار نیکنام
ساعت ها رو ثانيه ها رو
كه چقدر مونده
دفترم تموم نشده ، نميرسه به اون روز
تموم شده همه چي.... اين آدم هيچ وقت نمي فهمه بدبخت تر از كسي كه
كسي رو كه عاشقشه ... عطش بودنشو داره..... حريصشه .... رفيقشه....
به سردي يخ مي كنه و به مردگي ماهي كنار پياده رو
هيشكي نيست....
چقدر خسته ام
دلم مي خواد هيچوقت بيدار نشم
برچسب:
نویسنده: بهار نیکنام
الا "دلی" که شکست.....
برچسب:
نویسنده: بهار نیکنام